افق کوروش | کمپین 1001 داستان

شکلات آتیش پاره

سعیده آقاابراهیمی سامانی
4.95 امتیاز | 328 رای
امتیاز داوری: 3.75
داستان : 🍬شکلات آتیش پاره🍬 صدا که پیچید. از خواب پریدم. بوی دود می آمد. دویدم توی حیاط. نگاهم چرخید بالا. برگ های درخت نارنج همسایه، ریز ریز سرخ می شدند و به آغوش یکدیگر پناه می بردند. از حیاط خانه ی همسایه دیوار به دیوار شعله بود که گر می گرفت. برگ های سوخته مثل برف می باریدند. صدای انفجار دیگری پیچید. دستم را ناخودآگاه روی سرم گذاشتم و یک قدم رفتم عقب. دود سیاه مثل فواره بلند شد و نشست روی سر و روی ساختمان سه طبقه. با صدای بلند پرسیدم: 《کسی خونه هست؟》 جلوی چشمانم شعله های آتش رقصان پیش می رفتند. گرما را روی پوست سردم حس می کردم. بازوهایم را مالیدم. صدایی گفت: 《بابا! 》 فکر کردم خیالاتی شدم. رفتم که زنگ بزنم به آتشنشانی. صدای همهمه مردم توی گوشم پیچید. صدای ترقه تک و توک از گوشه و کنار کوچه و خیابان ها شنیده می شد: 《خدا کنه آتشنشانی بتونه بیاد! الان همه جا همین طوریه...》 بالا را نگاه کردم. چشمهایم را ریز کردم. دو تا دست کوچک دیدم که از لبه ی پنجره طبقه دوم معلوم بود. نگاهش که به من افتاد. گفت: 《من اینجام!》 پرسیدم: 《تنهایی؟》 موهای فرفری اش پیدا شد. داد زد:《بابام بیدار نمیشه!》 گفتم: 《نترس!》 درخت بیشتر از قبل سوخته بود. شعله های آتش به تنه رسیده بود. آب را باز کردم. شلنگ را برداشتم. دوباره رها کردم. نردبان را کشیدم نزدیک دیوار. شلنگ را برداشتم .آهسته بالا می رفتم که صدای گوش خراشی افتاد توی سرم. آجرهای سه سانتی زرد چرک شده بود و همینطور سیاه و سیاه تر می شد. دود پیچید توی حلقم. به سرفه افتادم. از روی نردبان بلند بلند گفتم: 《برو عقب! برو عقب!》 آژیر آتشنشانی را شنیدم. سرم را که بلند کردم، دیدن پسربچه سخت شده بود. صدای گریه ی او در صدای خرد شدن شیشه ها گم شد. از نردبان آمدم پایین و دویدم سمت در خانه که سمت خیابان بود. خوردم به میز ناهار خوری کارت و موبایلم از روی آن افتاد روی فرش. ظهر که سفارش دادم همان موقع پشیمان شدم و تصمیم داشتم، سفارشم را از افق کوروش کنسل کنم چون یادم افتاد چهارشنبه سوری است. پیش خودم گفتم:《بندگان خدا توی این شلوغی خدایی نکرده مشکلی براشون پیش نیاد! حالا یه روز این ور و اون ور چیزی نمیشه خریدهام رو تحویل بگیرم!》اما گفته بودند مشکلی نیست سفارش رو برای ساعت نه یا ده شب می آورند که همه چی آرام تر شده باشد. هنوز چهره پسربچه جلوی چشمم بود. خم شدم و موبایل و کارت را گذاشتم روی میز. سریع مانتو پوشیدم و پریدم توی خیابان. در بین مردمی که ساختمان در آتش را با چشم های از حدقه بیرون زده نگاه می کردند ، پسر بچه را پیدا کردم. پا می کوبید زمین. کسی نزدیکش نمی شد. حرف کسی را هم گوش نمی داد. گفتم : 《 اگه گریه نکنی بهت شکلات میدم!》 دو بار جمله ام را تکرار کردم. ایستاد و دستانش را جمع کرد توی جیب هایش. با آن کاپشن بزرگتر از خودش مثل انار قرمز شب یلدا شده بود. دهانش را که باز کرد. اول بخار آمد و بعد سوال: 《چی؟ جوکولات داری؟》 با چشمهای سیاه درشتش زل زد. اول به من و بعد هم به خانه در آتش. با دست به راه پله خانه ام اشاره کردم: 《آره.》 مردد بود، ادامه دادم: 《میای اینجا؟》 فقط نگاه کرد. همسایه ها پچ پچ می کردند. ماموران آتشنشانی هنوز میان دود و آتش دست و پنجه نرم می کردند. گفت: 《اول جوکولات بده!》 توی دلم گفتم: 《شکلات توی این هاگیر و واگیر از کجا میخوای بیاری.》 با دستم اشاره کردم همونجا باشد . برگشتم خانه. یخچال را باز کردم و زمزمه کردم: 《شکلات... شکلات...شکلات...》 صندلی را آوردم گذاشتم زیر پایم. قفسه بالا را هم نگاه کردم. خبری از شکلات نبود. نگاهم چرخید به میز. گفتم:《سفارشم!》 برگشتم پیش پسر بچه. خودش را از بقیه دور می کرد. رفتم جلو و گفتم: 《کلی شکلات خوشمزه دارم!》 سرش را خاراند: 《کو؟!》 حواسش به غلغله ی جمعیت پرت شد. یکی از ماموران آتشنشانی داشت بیرون می آمد. به ساعتم نگاه کردم:《الان میرسه، ساعت ده شده!》 اشاره کرد من خم شوم. دستش را دور گوشم گذاشت. یخ بود. شمرده شمرده گفت: 《میشه یه دونه ام واسه بابام بردارم! هنوز توی خونه هست!》 سرم را به نشانه تایید تکان دادم. با پشت دست اشکهایش را پاک کردم. روی راه پله خانه ام منتظر ماندیم. سفارش ما را همان پیک همیشگی افق کوروش آورد. تا چشم پسر بچه به او افتاد لبخندی بزرگ روی صورتش نقاشی شد. دست پسربچه را گرفتم و رفتیم کارت و گوشی ام را از روی میز ناهار خوری برداشتیم. پیک افق کوروش که ما را دید داریم بر می گردیم جلوی در، حرفش را برید. نگاه کرد به صورت گرد و قد کوتاه پسر بچه. دستم را دراز کردم و کارت بانکی را دادم: 《شکلات های ما رو آوردید؟؟؟》 پسر بچه همان طوری که دستش در دست من بود ، سرش را بالا گرفت، صورتش رو به طرفم. لبخندی بزرگ تحویلم داد. جواب داد: 《بله بله، همه شکلات ها رو هم آوردم! همه سفارش ها رو آوردم.》 پسر بچه دو دستی یکی از کیسه ها را بلند کرد و گفت: 《عمو افقی ببین چقده زور دارم!》 پیک افق کوروش دست کشید روی موهای او. صدای مامور آتشنشانی می آمد با بیسیم داشت گزارش می داد. پیک افق کوروش هم رفت پیش او. شعله های زرد و نارنجی آتش ناپدید شده بود اما هنوز بوی دود در فضا پخش بود و بینی ام را نوازش می داد. پسر بچه سرش را خم کرد. به آنها چشم دوخت. پیک افق کوروش که چشمش به پسربچه افتاد. به نشانه ی موفقیت انگشتانش را بالا آورد و گفت: 《برای بابات دو تا شکلات بردار، از اون بزرگ بزرگااا!》 پسر بچه چشم هایش گرد شد و لب های نازک کوچکش کش آمد. سرش به سمتم چرخید. توی دلم گفتم : 《الهی شکرت... 》

به این داستان رای بدهید

این داستان را به اشتراک بگذارید