افق کوروش | کمپین 1001 داستان

ماجرای دخترک افق کوروش

زهرا عطارپور
4.31 امتیاز | 29 رای
امتیاز داوری: 4
صبح شد.آفتاب ازپشت کوه شروع به تابیدن کرد،زمستان بود.دمای هوا 1- درجه سانتی گراداست.من طبق عادت دیرین،پس ازانجام کارهای شخصی،جهت کمی ورزش به پارک می رفتم،اماآن روز،مادرم گفت حسن جان هیچی تویخچال نداریم،زودباش لباسهایت رابپوش واین لیست رو از سوپری دم کوچه بخر.من هم اطاعت امر کردم وبه قصدخریدبه بیرون خانه رفتم.کمی آن جلوترناگهان چشمم به دخترکی افتادکه تقریبا7ساله بود،مشخص بودکه کودک کاراست وایرانی نیست،درگوشه ای کناریک درخت کمی ایستادم تاببینم اوچه خواهدکرد.کمی چنددیدم که دخترک،یک سفره پلاستیکی کوچک رادرکنج پیاده روی خیابان درگوشه ای پهن کرد.سپس دمپایی هایش راازکف پابیرون کشیده ودرزیرپاهایش می گذاردوبرروی آنهامی نشیندتاسرمای سوزان زمین اورااذیت نکند.چندی بعدسرکیف دستی پلاستیکی راکه باخودآورده بودرابازمی کند.محتویات داخل کیف دستی پلاستیکی راروی تکه پلاستکی که روی پیاده روی پهن کرده بودمی چیندومنتظرمی ماند تا کسی ازاوخریدکند.من این صحنه راکه دیدم بسیارمنقلب شدم وبه فکرعمیقی فرورفتم.بغض گلویم راگرفته بود.دیگرتاب نیاوردم وتصمیم گرفتم تابه سهم خودکارانسان دوستانه ای درجهت یاری به هم نوع بکنم .پس ازلحظه ای به خودم گفتم چیزهای بساط دخترک را بجای خریدازسوپری محل،ازاومی خرم ومابقی که نداشت ازسوپری،به طرف دخترک رفتم.سلام کردم،قیمت تک تک آن چیزهایی راکه چیده بودراپرسیدم:کمی بیسکویت،کمی اسنک،کمی شکلات وتنقلات... .قیمتهایش با سوپری محل یکی بودپس ارزش خریدازدخترک راداشت.به دخترک گفتم همش رامی برم،دخترک دردل سرمای زمستان بسیارخردسندوشادمان شد.انگارکه ی دنیاباهمه زیبایی هایش رابه اوداده بودند.دخترک همه رادرهمان کیف دستی پلاستیکی گذاشت وبه من داد،من هم متقابلا پول اجناس رابه اودادم.ناگهان چشمم به نوشته روی کیف دستی پلاستیکی افتادکه روی آن نوشته بودفروشگاه همواره تخفیف افق کوروش. هیچ نگفتم وسکوت اختیارکردم. بعدازتهیه مابقی لیست خریدازسوپری محل،به خانه برگشتم،مادربه من گفت:حسن دیرکردی،کجارفتی،من هم سیرتاپیازماجرا رابرای مادرم تعریف کردم.مادرم پس ازچندثانیه مکث،گفت:عجب،عجب،عجب،آفرین پسرم،آفرین پسرخوبم،به توافتخارمی کنم،بارک الله.همیشه ازاین کارهابکن.بعدازاین ماجرامن ومادرم خیلی کنجکاوشدیم که فروشگاه افق کوروش راحتما ازنزدیک ببینیم وباآن آشنابشیم،لذادراسرع وقت من و مادرم به نزدیکترین فروشگاه افق کوروش رفتیم،به یکباره که مشغول گشت وگذاردرفروشگاه بودیم چشمم به دخترک افتادکه داشت برای بساط فردای خودکمی جنس جفت وجورکند.بلافاصله مادررادرجریان قردادم وبه اوازدور دخترک رانشان دادم آنجاست که فهمیدم دخترک این اجناس راباتخفیف ازفروشگاه افق کوروش تهیه می کندوبرای درآوردن رزق وروزی حلال ،آنهارامی فروشدتانانی رابرسرسفره خانواده اش بیاوردومحتاج کسی نباشد.درنهایت مادرم ، رو به من کردوگفت همیشه مایحتاج خانه راازدخترک بخروبه دیگردوستان وآشنایان هم بسپار‌تاهمین کاررابکنند.ماهم که به یمن آن نوشته روی کیف دستی پلاستیکی دخترک ازنزدیک بافروشگاه افق کوروش وانواع خدمات آن آشناشدیم تصمیم گرفتیم اسم جایی که دخترک آنجابساط داردرافروشگاه افق کورش شعبه دخترک نامگذاری کنیم وبه همدیگرقول دادیم همیشه خریدحضوری خانه راازشعبه دخترک تهیه کنیم تابااین کارخیروبرکت برسرسفره مازیادشود.نتیجه اینکه من ومادرم یاد گرفتیم که کار درست وخوب نیازبه معرفی نداردبلکه ظاهرکاروعمل ، خود گویای همه چیزاست وافق کوروش باعمل خودبرای ماثابت کردکه حواسش به همه چیزهست و به فکرهمه انسانهاست وهیچ فرقی بین انسانهانمی گذاردوسفره اش به روی همه بازاست.سفره تان مستدام وپایدارباد. والسلام/پایان

به این داستان رای بدهید

این داستان را به اشتراک بگذارید