افق کوروش | کمپین 1001 داستان

روز اول كاري در افق كوروش

نادر جعفرپناهي 
4.88 امتیاز | 315 رای
امتیاز داوری: 3.75

روز اولي بود كه قرار بود كارم رو به عنوان عضو كوچكي از خانواده ي بزرگ افق كوروش آغاز كنم.خوب يادم هست، پانزدهم اسفندماه سال 1397 بود. هوا كمي ابري و دل من آفتابي و خوشحال از اينكه توانسته بودم جايي مشغول به كار شوم كه اسم و رسمي داشت و به قول معروف" سري توي سرها داشت". مثل همه ي آدم ها كه روز اول كاري سعي در آراستن و پيراستن خود دارند، من نيز كه شب گذشته از فرط هيجان خواب با چشمانم بيگانه شده بود، صبح زود از خواب بيدار شدم و پس از يك دوش آبگرم سبك و پوشيدن كت شلوار جديدم كه به اصطلاح" با خط اتوي شلوارش ميشد خربزه را قاچ كرد" ، زودتر از موعد مقرر راهي محل كار شدم. آخ كه چقدر زيبا و لذت بخش بود رفتن به سمت آينده اي روشن كه انتظار من را ميكشيد. بعد از گذشتن از پله هاي مترو و رساندن خودم به سكوي حركت قطارهاي مترو، با جمعيتي خسته و فرسوده كه گويا تكرار مكررات آنها را خسته و دچار روزمرگي كرده بود، مواجه شدم. نه خبري از خنده در صورت هايشان بود و نه رمقي براي شاد بودن. پيش خود فكر كردم كه چقدر دنيا زيبا مي شد اگر همه ي آدم ها صبح ها به سمت مقصد هايي كه آرزويش را داشتند مي رفتند و از اين عزيمت و جا به جايي، شادي نصيبشان مي شد و اين تحفه را به دوستان و جامعه هديه مي دادند. خلاصه بعد از كلي انتظار قطار مترو با تأخير از راه رسيد و من خودم را در انبوه جمعيت به دست تقدير سپردم تا من را به هر جا كه خاطرخواه اوست بكشاند. پس از چند لحظه خود را آشفته و پريشان حال در قطار متروي شهري يافتم بي آنكه خبري از موهاي آب و جارو شده و كت و شلوار تر و تميز و اتو شده باشد. آري، بايد عليرغم همه ي تمهيداتي كه انديشيده بودم، خود را تسليم واقعيت مي كردم. به هر حال، با زحمت فراوان خود را با موهايي آشفته، كفش هايي كه زير پاي همه ي تلاشگران اين مرز و بوم از مشكي به خاكستري روشن تغيير رنگ داده بود، جلوي شركت خوش رنگ و لعاب افق كوروش يافتم. وقتي به ساعت مچي ام نگاهي انداختم، ديدم كه هنوز نيم ساعتي تا شروع رسمي كار شركت باقيمانده است. صداي قار و قور شكمم من را به ياد خوردن صبحانه اي كه از خوردن آن غافل شده بودم انداخت. نگاهي به اطراف انداختم و اولين چيزي كه توجه من را به خود جلب كرد، دكه ي كوچك روزنامه فروشي بود كه درست جلوي درب پارك ساعي و روبروي درب اصلي ستاد مركزي افق كوروش قرار داشت.خودم را به دكه رساندم و از فروشنده تقاضاي شير كاكائو و كيك صبحانه كردم. در حال خوردن شير كاكائو و كيك بودم و داشتم رنج مسير رسيدن به محل كار را فراموش ميكردم كه ناگهان با ضربه اي كه از چند بچه ي بازيگوش كه فارغ از رنج و سختي هاي موجود در دنياي آدم بزرگ ها در حال دويدن و رفتن به سمت مدرسه بودند، دوباره با واقعيت روبرو شدم. واقعيت چيزي نبود جز لكه ي شير كاكائو بر روي پيراهن سپيد من در روز اول كاري. با اين اتفاق سريال خوش شانسي هاي من تكميل و من را به نمونه ي كامل يك كارمند شلخته تبديل نمود. حالا من مانده بودم و يك انتخاب، بازگشت به منزل و دير حاضر شدن در روز اول كار، ويا مستتر كردن رد شير كاكائو بر روي پيراهن و به موقع سر كار حاضر شدن. در اين لحظات ثانيه ها هم از هم سبقت مي گرفتند و دقايق را پشت سر مي گذاشتند. به هر حال، عزم خود را جزم كرده و تصميمم را گرفتم و راه دوم را انتخاب كردم و با همه ي آشفتگي ها وارد محيط كار شدم و وقتي با برخورد خوب نگهبان درب ورودي از يك سو و پس از آن خوشامد گويي هاي همكارانم از سوي ديگر روبرو شدم، همه ي رنج هاي مسير سفرم در يك لحظه از ذهنم پر كشيد و با فراغ بال با خود اين جمله را زمزمه كردم: " هنوز هم زيبايي هاي زيادي در دنيا وجود دارد كه بايد آنها را ديد و لمس كرد، انرژي مثبت گرفت، و اين انرژي را بين جامعه گسترش داد و به دوستان عشق هديه كرد"

به این داستان رای بدهید

این داستان را به اشتراک بگذارید