افق کوروش | کمپین 1001 داستان

من و آقام امام رضا

زینب قاسمی
10.46 امتیاز | 13 رای
با چشمایی خیس به حرم زیباش نگاه میکردم باورم نمیشد بالاخره بعد این همه سال آقا منو خواسته بود . توی دلم صداش کردم گفتم :آقا جونم دلم تنگ شده بود تو منو خواستی من منی که لیاقت اومدن اینجا رو نداشتم . منو یادت نرفته بود ؟با این همه اشتباه بازم من و خواستی . به بقیه ی آدم هایی که اونجا بودن نگاه میکردم همه داشتن با آقاشون درد ودل میکردم بعضیا انگار بار اول شون بود اومده بودن اونجا پر بود از زن و بچه و آقا توی هر سنی شب بود و هوا عاشقانه و من پیش معشوقم پیش امامم بودم . توی جمع یه نفر حواسم وپیش تر به خودم جلب کرد یه خانومی که داشت بلند بلند گریه میکرد و می‌گفت من اولین بارمه اومدم و انگار وضع مالی خوبی نداشته برای همین هم نتونسته بیاد به نزدیکش رفتم تا کمی با اون صحبت کنم بعد اجازه گرفتن کنارش نشستم . با کمی کنجکاوی و نگاه مهربونش بهم نگاه کرد بهش گفتم دفعه اولتونه لبخندی زد و اشک‌هایش را پاک کرد سری تکان دادی و گفت اره نمیتونستم بیام وضع خوبی نداشتم از بچه گی آرزوم بود یه بار بیام مشهد بیام پابوس آقا ولی نتونستم تااینکه توی قرعه کشی افق کوروش شرکت کردم شب قبلش با آقا حرف زدم گفتم آقا برنده ام کن تا بیام ببینمت تا بیام زیارتت دلم تنگته آقا فرداش بهم تلفن شد و بهم گفتن برنده شدم منم تونستم بیام اینجا حس خیسی روس صورتم میکردم نمیدونم کی گریه کرده بودم شاید برای این همه مهربونی آقا بوده روبه حرم کردم و گفتم آقا نوکرتم که این همه هوای عاشقانت و داری .

به این داستان رای بدهید

این داستان را به اشتراک بگذارید