افق کوروش | کمپین 1001 داستان

پیک دلسوز

علی‌اکبر مجدراد
3.82 امتیاز | 22 رای
بنام خدای زیبایی‌ها پیس پیس؛ اسپری الکل و روی تخت و لوازم جانبی مرکز انتقال خون می‌زنم. _سلام، چیزی خوردی؟ +سلام، خیلی وقته خون می‌دم این موارد و می‌دونم نگران نباشید. قبل اینم که بیام شکلات خوردم. اگر بشه دوتا کیسه خونم می‌دم! انگشتای دستمو بازو بسته می‌کنم تا کیسه‌ی خون پربشه، معمولا گوشی هوشمندم و از ترس سرقت بیرون نمی‌برم و گوشی عادی همراهم هست.قبل از اینکه بیام مرکز انتقال‌خون به صورت اینترنتی برای بازه‌زمانی 19 الی 20 از فروشگاه افق سفارش ثبت کردم. تخمین زدم کارم تموم می‌شه تا اونزمان و می‌رسم خونه و سفارش و تحویل می‌گیرم. _دستت و بگیر بالا چنددقیقه روی تخت دراز بکش بعد می‌تونی بری. +اوکی. اومدم توی خیابان ولیعصر ایستگاه بی‌آرتی سر طالقانی خیلی شلوغ هست، نمی‌تونم توی شلوغی سوار بشم و پیاده‌روی و هرچند مسیر دور باشه ترجیح می‌دم. اومدم پایین‌تر، ایستگاه چهارراه ولیعصر، تا هم ایستگاه خلوت‌تر باشه هم اتوبوس که میاد مسافر بیشتری پیاده بشه تا جای کافی باشه بتونم سوار بشم که از شانس بد اونم شلوغ بود. گاهی وقتا می‌گم ایکاش تو اتوبوس‌ها نذری می‌دادن تا بتونی با فشار کنار بیای! ساعت بین 18 و 19 بود دقیق یادم نیست چه دقیقه‌ای با خودم گفتم پیک افق راس 19 که نمیاد تا بیاد منم رسیدم. نزدیک ساعت 19 رسیدم سر خیابان فرهنگ تا خونه توی شاپور یک ربع راه هست، ابتدای فرهنگ بودم مامان زنگ زد، پیک افق رسیده، خونه ما طبقه چهارم بود سن مادرم هم بالا البته کارت بانکی هم پیش من بود. بین انتقال پول به کارت مامان تا اینکه سریعتر برسم با توجه به سن مامان و پله‌ها، سریعتر رسیدن و انتخاب کردم و شروع به دویدن کردم اونم بعد از اهدای خون... با توجه به اینکه تا به حال تجربه بدی بعد از اهدای خون نداشتم توصیه‌ها رو جدی نگرفتم و به دویدن ادامه دادم، متوجه افت فشارم شدم. رسیدم توی کوچه پیک و دیدم دم در از حال رفتم. چشمام و دفعه اول که باز کردم دیدم ول شدم کف زمین پیک بالای سرم هست میگه توی سفارشت نوشابه هست فکر کنم قندت افتاده باز کنم بدم بهت؟ اشاره کردم اینکارو بکنه. یه مقدار خوردم روی پام ایستادم رفتم توی حیاط منزل باز از حال رفتم این سری چشمام و باز کردم همسایه و مادرم اومدن بالای سرم آب قند بهم دادن، پیک شعبه شاپور هم گفت: _چی شده؟ +رفتم، خون دادم، شما رسیده بودی، گفتم معطل نشی سر فرهنگ بودم، دویدم زودتر برسم. _من، به مادر، گفتم منتظر می‌مونم تا شما بیای، عجله نمی‌کردی... خیلی پسر آقایی بود خودش لوازم و برد گذاشت بالا، گفت کاری چیزی از دست من برمیاد بهم بگو، ازش تشکر کردم و رفت بعد هم تماس گرفتم با افق کوروش برای قدردانی این کار فراتر از مسئولیت و انسان‌دوستانه پیک و اطلاع دادم. از اونروز به بعد هر پیکی که میاد یا یه سفارش برای خود اون پیک مثل ویفر و شکلات توی مرسوله می‌دم یا از بالا براش میبرم پایین. پایان ارادتمند به مهر علی‌اکبر مجدراد

به این داستان رای بدهید

این داستان را به اشتراک بگذارید