افق کوروش | کمپین 1001 داستان

لیلی و مجنون فروشگاه

مرضیه آقاجانی
3.25 امتیاز | 20 رای
برفتم به فروشگاه و بدیدم پسرک با قد رعنا همی مشغول بود و ندید چشمک مارا? گویا دل بدادم در همان لحظه ی زیبا ناگاه برگشت و بدید چهره ی گلگون مرا هردو در آن لحظه بودیم و نبودیم آنجا او بخندید و شکفت غنچه ای در دل صحرا ما هردو عاشق بشدیم و هم اکنون گذشته سالها من پیدا کردم افق آینده ی خود و شدم شیدا و افق کوروش بود که ما را با هم بکردش آشنا این هم بود داستان کوتاه ما از دیروز و بماند فردا (من از تمامی شاعران محترم معذرت می‌خوام چون نه شعر گفتن بلدم ?نه تا حالا تجربه ای در این زمینه داشتم ولی وقتی خواستم داستان آشنایی با همسرم رو بگم یه دفعه تمام جملات اومد تو ذهنم و منم نوشتم?)

به این داستان رای بدهید

این داستان را به اشتراک بگذارید