افق کوروش | کمپین 1001 داستان

لیلی و مجنون فروشگاه

مرضیه آقاجانی
3.47 امتیاز | 17 رای
برفتم به فروشگاه و بدیدم پسرک با قد رعنا همی مشغول بود و ندید چشمک مارا😜 گویا دل بدادم در همان لحظه ی زیبا ناگاه برگشت و بدید چهره ی گلگون مرا هردو در آن لحظه بودیم و نبودیم آنجا او بخندید و شکفت غنچه ای در دل صحرا ما هردو عاشق بشدیم و هم اکنون گذشته سالها من پیدا کردم افق آینده ی خود و شدم شیدا و افق کوروش بود که ما را با هم بکردش آشنا این هم بود داستان کوتاه ما از دیروز و بماند فردا (من از تمامی شاعران محترم معذرت می‌خوام چون نه شعر گفتن بلدم 😁نه تا حالا تجربه ای در این زمینه داشتم ولی وقتی خواستم داستان آشنایی با همسرم رو بگم یه دفعه تمام جملات اومد تو ذهنم و منم نوشتم🙈)

به این داستان رای بدهید

این داستان را به اشتراک بگذارید