افق کوروش | کمپین 1001 داستان

هوادار افق کوروش

مجید اخیار
4.19 امتیاز | 32 رای
بنام خدا پسرعموی من،سوپرمارکت بزرگی دارد،هر ازگاهی به دیدنش میرفتم،وآخر سر هم،چیزایی رو که لازم بود،ازش میخریدم،یکروز،با پسرم که 6سالشه،رفتیم اونجا وبه پسرم گفتم،امیرجان تا من با عمو صحبت میکنم،برو هرچی میخوای بردار بیار،تاحساب کنیم وبریم،چند دقیقه ای سپری شد ودیدم امیر،دست خالی برگشته واز اون همه خوراکی‌های رنگارنگ،مورد علاقه هم سن وسالهای خودش،چیزی برنداشته،تعجب کردم،گفتم بابا جان،چرا هیچی برنداشتی،دیدم منو ومن، میکنه،وجلوی پسرعموم،خجالت میکشم بلند حرف بزنه، گوشمو بردم جلوی دهانش ،گفت بابا جان،این پسر عموت،گرانفروشه، بیا بریم،برام از فروشگاه افق کوروش در خونمون خرید کن،مامانم همیشه برام از اونجا،خوراکی میخره، بچه های همسایه هم با مامانشون از اون فروشگاه خرید میکنند،خنده ام گرفت،گفتم عیبی نداره،از اونجاهم برات خرید میکنم،پسرعمو که شاهد ماجرا بود،گفت چی میگه، گفتم هیچی،هوای جیب باباش رو داره،میگه بریم از یک جای دیگه که ارزونتر میده خرید کنیم،تبسمی زد وگفت مثلا کجا،!؟گفتم پسرم هوادار فروشگاه افق کوروشه،میگه از اونجا،سه تایی زدیم زیر خنده، وآقا سعید،پسرعموم،به پسرم گفت،امیرجان درسته که هوادار افق کوروش هستی واز ما چیزی نخریدی،ولی چون پسر خوبی هستی و حواست به جیب بابات هست،من یک بسته شکلات بهت جایزه میدم واین شد،داستان ما از افق کوروش

به این داستان رای بدهید

این داستان را به اشتراک بگذارید