افق کوروش | کمپین 1001 داستان

فرشته گمشده فروشگاه

باران آقاجانی
3.68 امتیاز | 19 رای
خیلی ها فکر میکنن داستان عاشقانه اینجوریه که دونفر داخل داستان بعد از گذشتن از کلی سختی ها بالاخره به هم میرسن و داستان هم تموم میشه . ولی تو دنیای واقعی ، به خصوص تو زندگی من هرروزی که میگذرونم یک صفحه از داستان عاشقانه ی خودم و همسرمه که هرروز داریم این داستان عاشقانه رو زندگی میکنیم. من و همسرم 10 سال پیش تو دوران نوجوانی داخل یه شرکت که جفتمون برای کارآموزی رفته بودیم آشنا شدیم و عاشق هم شدیم‌‌ بعد از کلییییی سختی و مشکلات زندگی و خانوادگی بالاخره بعد از 7 سال با هم نامزد کردیم و الان 3 ساله که عقد هستیم. الآنم هردو در نباشیم تا بتونیم زودتر بریم زیر یه سقف و بقیه ی رویاها و روزهای زندگیمونو با هم بسازیم. تقریبا 3 ماه پیش وقتی که رفته بودم به فروشگاه افق کوروش محلمون تا برای کم و کسری های شام شب که قرار بود همسرم بعد از کارش بیاد تا شام رو همه پیش هم باشیم خرید کنم که گوشیم زنگ خورد و داشتم با دوستم که توی یه فروشگاه لوازم خانگی کار میکرد و قرار بود بهم خبر بده که صاحب فروشگاه قبول می‌کنه تا با ضمانت دوستم و دادن سفته و اقساط کم که بتونم ماهیانه بدم میتونم چندتا وسیله برای جهیزیه م بردارم صحبت میکردم و دوستم خبر داد که قبول نکرد . متاسفانه هرکاری کرده نشد که نشد. پدر من یه کارکرد ساده نانوایی هستش و همینجوریشم با 55 سال سنش داره یه خانواده ی شش نفره رو با سختی می‌گردونه و منم هیچ انتظاری از همون اول ازش نداشتن ، تو این سالها هم همه ی چیزهایی که خریدم برای جهیزیه م خودم به تنهایی و با درآمد خودم بوده ، ولی خوب واقعا برای یه دختر دست تنها و با درآمد کم خرید این همه وسایل خیلی سخته ‌‌و بعد از چند سال بازم بیشتر وسایلم رو هنوز نتونستم بگیرم . بعد از اینکه با نا امیدی گوشی رو قطع کردم ، یه نفر زد روی شونم و برگشتم دیدم یه خانم تقریبا پیر ولی کاملا سرحال و با چهره خندون و شاداب پشت سرمه . گفتم جانم؟ گفت دخترم باید ببخشید من قصد فضولی نداشتم ولی داشتم خرید میکردم حرفاتو شنیدم ، برای خرید جهیزیه ت به مشکل خوردی؟ گفتم خواهش میکنم ، خودم حواسم نبود بلند صحبت کردم ، آره داشتم با دوستم صحبت میکردم که قرار بود از جایی چندتا وسیله قسطی با شرایطی که میتونم بگیرم که نشد ، حالا خدا بزرگه ایشالا این مشکل هم میگذره. اون خانم هم با خنده و خوشرویی شروع کرد به حرف زدن باهام و امید دادن بهم. همینطور که داشتیم خرید میکردیم گرم صحبت شدیم و از زندگیم پرسید و منم کم و بیش از زندگیم براش گفتم . دیگه آخرتی خریدامون بود که بهم گفت: دخترم راستش همسر من در حد وسع خودش و هر از گاهی به دخترای دم بخت برای ازدواج و جهیزیه شون کمک می‌کنه ، شماره ی منو یادداشت کن بهم زنگ بزن میدم دخترم شمارتو بنویسه بده به همسرم تا ایشالا بتونیم با هم این مشکلت رو برطرف کنیم . همینجوری که به حرفاش گوش میدادم کلی خوشحال شدم که یعنی واقعا میشه ؟... کلی ازشون تشکر کردم و شمارشونو داخل صفحه کلید گوشیم زدم و با هم خداحافظی کردم ، برگشتم خونه . با کلی ذوق تا رسیدم خونه گوشیم رو باز کردم . فهمیدم حواسم نبوده اون لحظه یه زنگ بزنم بهشون که شماره ش توی تماس هام ذخیره بشه و فقط شمارشون رو زده بودم تو صفحه کلید گوشیم و شماره ای دیگه نبود ‌. آخ که چقدرررر ناراحت شدم و از دست خودم عصبانی بودم. بعد از اون روز الان نزدیک دوماهه که هر خریدی که دارم حتی برای خرید یه آدامس یا تمام خرید های مادرم فقط میرم به فروشگاه افق کوروش محلمون چون هم خیلی راحته و هرچیزی که می‌خوام راحت داخل فروشگاه افق کوروش پیدا میکنم و از طرفی شاید دوباره اون خانم رو دیدم. البته من هنوز درحال تلاش و کار کردنم و دست از تلاش هم برنمیدارم و می‌دونم که اگر خدا میخواست حتما خودش اتفاق میوفتاد و شاید خدا خواست بهم بگه امیدت اول به من و بعد هم به خودت باشه و بس ‌. از طرفی هم می‌دونم که اگه خدا خودش بخواد که جور دیگه ای و توسط کس دیگه ای دستم رو بگیره خودش چاره ساز میشه و اتفاقی که باید میوفته ، خدارو چه دیدی شاید اون خانم این داستان رو خوند و زود به زودتر اومد به فروشگاه افق کوروش و همدیگرو پیدا کردیم. اگه تو دنیا به یه چیز خیلی بیشتر اعتقاد دارم اینه که یادم نمیاد حتی یکبار خدا برام بد خواسته باشه و هراتفاقی تو زندگیم افتاده بالاخره فهمیدم باید برای یه اتفاق خیلی بزرگ تر و بهتر تجربه ش میکردم و همیشه پشتم بوده و دستم رو گرفته.

به این داستان رای بدهید

این داستان را به اشتراک بگذارید