افق کوروش | کمپین 1001 داستان

لحظاتی در افق

فاطمه بهنام
3.36 امتیاز | 22 رای
وارد که شدم نظم وترتیب قفسه ها نظرم را جلب کرد.خانمم بسمت یخچال ها ویترینی رفت وغرق تماشا شد .انواع گوشت از مرغ وماهی گرفته تا چرخ کرده وگوسفندی ان هم بتاریخ روز برایش خیلی جالب بوداما میگوها پاک کرده برای او معنای یک میگو پلوی خوشمزه یا یک قلیه میگو داشت .بسته بندی حبوبات .سبد های مخصوص انواع تست ونان های فانتزی.تنوع محصولات پاک کننده وشوینده ها .داشت در ذهنم جای گیر میشد که خانمم دستی به شانه ام زد وگفت ..هی جواد کجایی .به خود امدم لبخندی زدم وگفتم در افق محو شده بودم.همسرم خندید ودقایقی بعد افق کوروش را در حالی ترک می کردیم که چرخ خرید را یکی از کار کنان با معرفت فروشگاه تا پای ماشین برایمان اورد واین مشتری مداری واحترام به باز نشستگان .محبوبیت افق کوروش را در قلبمان دو چندان کرد.

به این داستان رای بدهید

این داستان را به اشتراک بگذارید