افق کوروش | کمپین 1001 داستان

افق محله

محمد جواد جعفری
3.5 امتیاز | 26 رای
باسلام وعشق -پیرمرد هر سه وچهار روز عصا زنان با مشقت وزحمت فراوان مسیر طولانی خانه اش تا فروشگاه افق کوروش را طی می کرد تا بتواند از انجا خریدش را انجام دهد پرسنل فروشگاه تا چهره خندان وعصازنان مش ابراهیم را می دیدند ضمن عرض ادب واحترام با وی خوش وبش می کردند مش ابراهیم راستی گوشت که هفته گذشته پرسیده بودی هم امده است می خواهی مش ابراهیم با لبخند پاسخ می داد اری پسرم تشکر یک بسته چرخ کرده برایم بگذار اقا مش ابراهیم حبوبات ومایع ظرفشویی هم تخفیف خورده است می خواهید اقا مش ابراهیم با مقداری تامل باشد انشالله اخر ماه حقوقم بدهند ومقداری لوازم مورد نیازش را می خرید ومی رفت وهمیشه موقع رفتن دعا می کرد خدا بشما ها اجر وپاداش بدهد وهمین دعا ها افراد باعث خوشحالی پرسنل میشد اقا مش ابراهیم همیشه به پرسنل شعبه می گفت میشه یک روزی یک شعبه هم نزدیک منزل ما ومحله ما باز بشه اقای حسینی میشه به مسولین افق کوروش پیغام من بدهید که محله ما هم شعبه بزنند اقای حسینی مسول شعبه افق ان محله بود اقا مش ابراهیم بعضی وقت ها هم از جیبش مقداری نخود وکشمش به ما ها می داد ومی گفت این ها تبرک از مشهد امام رضا است اقا مش ابراهیم وقت خریدش می کرد صبر می کرد یا گاه وبیگاه به نوه هایش زنگ می زد بیایند دنبالش ویا هم به پرسنل می گفت که تاکسی بگیرندهمیشه می گفت خداوند بانیان این فروشگاه را اجر وپاداش معنوی بدهد چرا که نه هم متصدیان خوش برخورد داردوهم قیمت هاش ارزان وخوب است اقا مش ابراهیم بعضی وقت ها می گفت اگر میشد این فروشگاه برای ما بازنشستگان هم شرایطی ایجاد می کردند که هم خرید بیشتری کنیم وهم به ما سختی نرسد ویا اخر ماه بتوانیم از حقومان کم کنند گذر ایام وزمانه در حال سپری کردن بود وما هم به فعالیت خودمان مشغول ......... تا انروز صبح تا چهره خسته وخندان وعصا زنان اقا مش ابراهیم را دیدم فریاد زنان گفتم اقا مش ابراهیم اقا مش ابراهیم دوتا خبر خوش وخوشحال کننده اقا مش ابراهیم با تعجب وتاملی خاصی چه شده اقای حسینی .....اقای حسینی هم با لبخند وخوشحالی چه می خواستی از خدا اقا مش ابراهیم همیشه می گفتی فروشگاه نزدیک خانه مان وخرید اقساطی می دونی اقا مش ابراهیم خداوند دعایت وارزویت را اجابت کرد وبزودی شعبه جدید افق کوروش در محله شما افتتاح میشود اقا مش ابراهیم با شنیدن این خبر دست هایش را رو به اسمان کرد واز خدای خودش بابت مستجاب شدن دعایش وانجام شدن ارزویش تشکر وسپاس کرد واین خاطره یکی از بهترین خاطرات دوران خدمتم وکاریم بود

به این داستان رای بدهید

این داستان را به اشتراک بگذارید