افق کوروش | کمپین 1001 داستان

سبد شادی

نرجس دوست قرین
3.75 امتیاز | 40 رای
کوچه پس کوچه‌ها را بالا و پایین میکنم. از صبح دارم قدم میزنم میون این کوچه های بی انتهای شهر. پشت بازارچه،درست وسط کوچه‌های گلی و بارون دیده و خانه‌ هایی که حالا دیگه پلاکشان را هم حفظ شده ام0 شاید بهتر باشد کمی بنشینم. نفسهایم به شماره افتاده، همینجا روی زمین می‌نشینم! مهم نیست ،بگذار خاکی شوم...! انگار باد جایی بهتر از صورت من برای وزیدن پیدا نکرده ،هوا سرد شده و استخوانهایم دیگر توان حرکت ندارند. من اینجا چی میخوام؟ اصلا چرا اینجا اومدم؟؟ آخ بسه دیگه؛اصلا کنترل افکارم را ندارم. میدونی چیه؟ اصلا وسواس گرفتم، کاش یه کم به فکر خودم بودم.خسته شدم از بس به تمام آدمهای اطرافم کمک کردم.وای خدای من! چقدر دستشونو گرفتم تا از همین زمین خاکی بلند بشن،تا یه وقت خدای نکرده خاکی نشن ! اما؛امروز که‌ به‌ مشکل برخوردم، چراهیچ کس به دادم نمیرسه...؟ حرفای مادر خدابیامرزم روحمو تازه میکنه، "دستاتو بگیر به زانوت بگو يا علی" انرژی دوباره ای میگیرم،با ذکر یا علی روی پاهام می ایستم. پسر بچه ی قشنگی با چشم گریان از خانه ی پشت سرم بیرون میاد. با دیدنش،افکارم در هم میریزه و باز یاد حرفای مامانم می افتم ؛ "شاید خدا تو رو وسیله ای برای نجات دیگران کرده باشه،پس وقتی نیازمندی رو دیدی ، بی تفاوت نباش و در حد توانت مشکلشون رو حل کن،مطمئن باش ،خدا از جایی که امید نداری برات جبران میکنه " میگم :به به چه پسر نازی!اسمت چیه؟ خانمی پشت سرش میاد بیرون و میگه علی  بیا تو مامان جان. سلام میکنم و علیکی میشنوم‌ . خانه شان کلنگی بود و لباسهاشان مندرس! گفتم: علی آقای گل چرا گریه میکنه؟ پسرک همینطور که بغضش رو فرو میخورد،گفت: خاله ما غذا نداریم من گرسنمه!...و مادر از خجالت لبهاش رو گاز گرفت ! (رنگ رخساره خبر می‌دهد از سرّ درون) گفتم اگه اجازه بدید من برم یه چیزی بخرم برای علی کوچولو  و قبل از اینکه جوابی بشنوم ، سریع رفتم. از کوچه که بیرون اومدم،سرگردان به اطراف نگاه میکردم که ناگهان چشمم به فروشگاه افق کوروش افتاد! سریع وارد شدم،کلی مواد غذایی با تخفیف های عالی دیدم،سری هم به تنقلات زدم ،به اندازه موجودی کارت بانکی م خرید کردم . ناراحت بودم ،اما این بار شکل ناراحتیم فرق کرده بود، با خودم فکر میکردم: "کاش پول بیشتری داشتم و بیشتر از تخفیفات افق کوروش استفاده  میکردم و علی کوچولو و مامانشو بیشتر خوشحال میکردم " با 4 نایلون پر از مواد غذایی و تنقلاتِ افق کوروش،رفتم به سمت خانه علی کوچولو. هنوز اشکهای مظلومانه اش روی صورت کوچکش میغلطیدند! دویدم به سمتش و نایلون حاوی تنقلات رو گذاشتم مقابلش و گفتم: عزیزم همه‌ ی اینا مال شماست... مامان علی هم خیلی خوشحال شد و با شرمندگی بقیه نایلونها رو که حاوی مواد  غذایی بود ،ازم تحویل گرفت. منم باخنده گفتم این هدیه همسايه تون افق کوروشه! مامان علی هم خنده اش گرفت و در همون حال دستاشو رو به آسمان گرفت و گفت: خدایا ازت ممنونم که هیچ وقت ما رو تنها نمیگذاری!... بعد رو به من‌کرد: انشاءالله هر چی از خدا میخوای بهت بده.... با یک دنیا احساس خوب اونجا رو ترک کردم و خدا رو شکر کردم که باز هم مرا وسیله نجات دیگران قرار داد. فیش خرید رو از کیفم بیرون‌ آوردم، کد قرعه کشی داشت!کد را وارد کردم.... . . . دوهفته بعد: برنده 50 میلیون تومان از افق کوروش شدم!!!! این بار دست خدا از آستین افق کوروش در آمد! خدایا صدها هزار بار شکرت.......!!! (تو نیکی می‌کن و در دجله انداز که ایزد در بیابان دهد باز)

به این داستان رای بدهید

این داستان را به اشتراک بگذارید