افق کوروش | کمپین 1001 داستان

افتتاحیه.

سعید نیازی
4.69 امتیاز | 51 رای
به نام خالق عشق که خداوند رحمان اول عشق را افرید سپس انسان را زمستان 97 بود افتتاحیه شعبه مهران بودمنطقه انبار سرد نداشت تاریخ افتتاحیه تغیر کردو مجبور شدم یه ماشین بگیرم همه محصولات یخچالی رو برم دم شرکتا جمع کنم بفرستم خومم با ماشین رفتم.تا از کرمانشاه زدیم بیرون شد 5.عصر.با سرعت لاکپشتی نیسان حدود ساعت 11 حدود کجا بودیم نمیدونم.ماشین به سمت جاده کشیده شد .رامین(راننده)سریع زد کنارو بدو بدو چند تا سنگ بزرگ گزاشت زیر شاسی ماشین منم نظار گر ،پنچر شدیم!.و زاپاس هم نداشتیم.هوا سردو خشک.تاریک به معنای واقعی .دست خودتو تو او تاریکی نمیدیدی.هوا ابری نور بی نور.ماشینم وای نمیساد دست برا هر ماشینی بلند میکردیم بدتر گاز میداد.تو این هاگیر واگیر صدای خرناسو پار س و زوه بود به گوش میرسید.صدای پار سا هر لحظه نزدیک تر میشد.رامین یه چراغ قوه داشت انداخت.یا ابلفضل یه گله سگ داشتن میامدن منم سمتمان.اینم بگم در عقب یخچالو باز گزاشته بودیم ماشینا ببینن بار داریم شاید وایسن.سگ.بود شغال بود داشتن از جلو میامدن .منم تنها چیزی که دم دستم بود پشت ماشین یه شیرینگ ماست بود برداشتم.مثل موشک کروز رامین نور مینداخت منم کاسه ماست بود پرت میکرد مثل نارنجک عمل ،‏میکرد : خمپاره ای مینداختم اسمان .چراغ قوه هر طرف بود فقط اونجا معلوم بود. زوزه بود بلند می شد سگ بود با سرو کله ماستی فرار میکرد.رامین دنت پرت میکرد من ماست گله سگو گرفتین رگبار ماستو دنت.تارو مارشون کردیم .یکی دو ساعتی طول کشید تا یه ماشین برامون وایساد.کارت ماشینو بهش دادیم و یه زاپاس امانت گرفتیم.ساعت 4.5 رسیدیم شعبه تازه یخچال چیدن به هر زحمتی بود 8 یخچال برا افتتاحیه حاضر شد .با ارزوی سلامتی برا همه

به این داستان رای بدهید

این داستان را به اشتراک بگذارید