افق کوروش | کمپین 1001 داستان

یک دو سه، چسبید!

حکیمه جعفری الوستانی
4.7 امتیاز | 96 رای
امتیاز داوری: 3.25

بهتر از این نمی شد. درست چهار قدم مانده به شرکتی که قرار بود برای مصاحبه بروم خودم رفتم و کفی کفشم جا ماند کف خیابان. سری چرخاندم و چشمم افتاد به فروشگاه افق کوروش که سمت راستم بود و ته دلم کلی قربان صدقهاش رفتم وحتی اینبار بابت قرمزی نشانهاش هم ذوق کردم، آخر من یک استقاللی دوآتیشه هستم، برایم دیدن اینهمه رنگ قرمز در شهر خوشایند نیست؛ اما خب این قرمز از آن قرمزها بود که نجاتت میداد. کفشم را کشیدم کف زمین و آرام آرام رفتم داخل فروشگاه، یک چسب فوری و قوی خریدم و آمدم جلوی در فروشگاه تا کفی کفشم را بچسبانم. چسباندم، جنس چسبش ً خوبهم چسبید، حتی انگشتم هم بهکفش چسبید. واقعا خوب بود! کفش را در دستم نگه داشتم بودم و نمیدانستم چکار کنم.کم کم داشت دیرم میشد. اگر به موقع نمیرسیدم به ب ً محل مصاحبه خیلی بد میشد. اولین قرارمبدقولی میکردمو حتما رایم یک امتیاز منفی بود. یا باید قید پوست دستم را می زدم یا قید نوک کفشم را. باید یکی را با چاقویی چیزی می بریدم تا از هم جدا شوند. آهااا آب گرم هم خوب بود. با آب گرم هم از هم جدا میشدن. بابت فکر بکری که کرده بودم و پوست دست و نوک کفشم را نجات داده بودم خوشحال بودم که یکهو یادم آمد آب گر م از کجا گیر بیارم این وقت روز؟ سری چرخاندم و نگاهم به افق کوروش افتاد. فکر احمقانه ای به سرم زد که فوری نسبت به احمقانه بودنش مطمئن شدم. حتی به خودم فرصت تجدید احمقانهبوداما چهمیشد کرد؟ ً نظرندادم. واقعا پای پوست و کفش و وشغل آینده ام وسط بود. وارد فروشگاه شدم. خانمی به استقبالم آمد و با خوشرویی خوشامد گفت. با متانت خاصی به حرف هایش گوش دادم و برای اینکه صمیمیتی ایجاد کنم گفتم: »من همیشه از افق کوروش خرید میکنم.حتی عضو باشگاه مشتریان هم هستم. هیچوقتم برنده نشدم.کاش یه لیوان چای برنده میشدم« و لبخند دندان نمایی زدم. خانم فروشنده هم لبخند ملیحی زد و گفت: » امیدوارم توی قرعه کشی هایی بعدی برنده شید.« دوباره گفتم: » کاش یک لیوان چای گرم برنده شم. آخه بیرون خیلی هوا سرده« و دوباره از همان لبخندهای احمقانه زدم. اینبار فروشنده لبخند نزد ولی گفت: » این چای ها رو تازه آوردیم. تخفیفم خوردن. خیلی عطر و طعم خوبی دارن.« و من دوباره با حماقت تمام گفتم: » میشه یک لیوان دم کنید بخورم ببینم خوشمزهاس یا نه؟« خانم فروشنده اینبار اخمی کرد و با قاطعیت گفت:» آقا من نامزد دارم. خیلی هم دوسش دارم«و راهش را کشید و رفت سمت یک مشتری دیگر. عجب گندی زده بودم.کاش مستقیم بهش میگفتم که یک لیوان آبجوش بدهید من بریزم کف دستم.تصمیم گرفتم تا اوضاع را خراب تر نکردم همین حرف را به پسری که حاال داشت به سمتم می امد بزنم، اما نمی دانم چرا زبانم نچرخید و فکرم رفت ر وی بریدن پوست دست و نوک کفش و به پسر گفتم میشه یه چاقو به من بدین؟ گفتن همانا و فریاد جیغ بلندی که در فروشگاه پیچیده بود همانا. دختر فروشنده ی مزدوج با فریاد رو به یکی از همکارانش من را نشان داد و گفت: » میخواد منو بکشه. چون بهش گفتم نه میخواد منو بکشه. آی مردم کمکم کنین. من چطوری دیگه برم تو خیابون. من نامزد دارم. ولم کن... دست از سرم وردار...وای میخوادبا چاقو منو بکشه. از همون اول باید میدونستم دیوونه ای چیزی هستی.« در کسری از ثانیه چیزی حدود 05 نفر جمع شده بودند داخل فروشگاه. یکی از پشت سر من را نگه داشته بود و من حتی نمیدانستم چرا؟یعنی میدانستم چرا. بخاطر حرفای های احمقانه ی ان دختر، البته بخاطر حرف های احمقانه ی خودم به ان دختر این آشوب راه افتاده بود. همه به چشم یک دیوانه و جانی به من نگاه می کردند و من نگران بودم که نکند در این فشاری که کارکنان افق کوروش دارند به من وارد می کنند تا من را دستگیر کنند پوست دست یا چرم کفشم کنده شود. البته نگران کارم هم بودم. حاال دیگر محال ممکن بود به مصاحبه برسم. کار بی کار، پوست بی پوست، کفش بی کفش! همه چیز را بخاطر یک چسب قوی لعنتی از دست داده بودم. وقتی کل ماجرا را بر ای کارکنان افق کوروش تعریف کردم فهمیدم که چقدر احمقانه پیش رفته بودم. انگار باید ماجرا را یکبار از زبان خودم میشنیدم تا بفهمم که احمق ترین آدم روی زمینم! یک آدم احمق با چسبی در دست. حاال امروز دوباره مصاحبه دارم. یک مصاحبهی شغلی.فقط امیدوارم که افق کوروش با استخدام آدمهایی که پوست دستشان کنده شده مشکلی نداشته باشد!

به این داستان رای بدهید

این داستان را به اشتراک بگذارید